پایگاه مقاومت بسیج شهید عباس روحبخش
 
سه شنبه 25 مهر 1396 -

رای به سایت :
94
محبوب
صفحه نخست ›› حماسه و پایداری ›› حوزه 179 شهید زین الدین ›› پایگاه مقاومت بسیج شهید عباس روحبخش
3
محبوب  
رای به خبر :
ساعت به وقت شهدا
ساعت به وقت شهدا

دیدار با خانواده معظم شهید مهدی اکبری
calendar
تاریخ : 1395/10/22 - 07:38

داداش مرتضی راس ساعت 19:30 درب خانه را باز کرد ولی هنوز کسی نیامده بود. آخه بر و بچه های مسجد حضرت صاحب الزمان (عج) قرار گذاشته بودند که در روز چهارشنبه نیمه دی ماه سال 95 به منزل ما بیایند.

کم کم پیداشون شد و با صدای یا الله شان، بابا به استقبال میهمانها رفت. بعد از سلام و احوالپرسی، دوستان یکی یکی نشستند و چون قرار بود برای ثبت خاطرات شهید این خانه (مهدی اکبری) پای حرفهای خانواده بنشینند، یکی شون ضبط صوت را آماده کرد و دیگری پشت دوربین فیلمبرداری رفت.

مادرم با حفظ کامل حجاب کنار حاج اکبر –پدرم- نشست و صحبتها به قولی امروزی ها استارت خورد. اول از نام شهید شروع شد؛ بابام گفت: مهدی متولد 6/10/1340 مصادف با میلاد امام زمان (عج) بود و دلیل نامگذاریش هم همین بود. پس از به دنیا آمدن در منزلی واقع در نظام الملک، دوران پر نشیب و فراز زندگی بچه دلبندم شروع شد. بابام ادامه داد: مهدی خیلی صبور و آرام بود و از همان بچگی با بقیه هم سن و سالهایش متفاوت بود. مادرم که انگار به یکباره چیزی به ذهنش رسیده باشد در تائید حرف حاج اکبر گفت: یادم است حدود 3- 5/2 سالش بود که لباس آستین کوتاه و شلوارک تنش کردیم و آماده رفتن به میهمانی شدیم ولی مهدی شروع به گریه و زاری کرد و ما هر کاری کردیم ساکت نمی شد؛ به توصیه یکی از اقوام یک دست لباس مناسب و پوشیده تر که تنش کردیم آرام شد و دست از گریه کردن برداشت.

حاج اکبر در ادامه رشد فرزندش را اینگونه توضیح داد: آقا مهدی، تحصیلات خودش را در مدرسه پیشاهنگ آغاز کرد و پس از گذراندن مقطع راهنمایی در مدرسه ادهم، آماده تحصیل در رشته بازرگانی و در دبیرستان خدمات معراج شد. به واسطه هوش سرشارش، درسش خیلی خوب بود و تقریبا همیشه با نمرات خوبی سالهای تحصیل را پشت سر می گذاشت.

قبل از انقلاب با همراهی و راهنمایی پسر دایی اش-شهید محمدرضا باقری- فعالیتهای مخفیانه ای بر علیه حکومت شاهنشاهی داشت و مبارزه با ظلم، علاقه مهدی نسبت به مطالعه کتب دینی مخصوصا کتابهای شهید مطهری و گوش سپردن به سخنرانی های مذهبی را بیشتر و بیشتر می کرد.

گذر زمان با رهبری حضرت امام خمینی (ره) و همراهی و همدلی مردم، انقلاب اسلامی را در ایران به ارمغان آورد و در بحبوحه آن دوره، مهدی روز به روز الهی تر می شد و تمام سعی و تلاشش را برای خدمت به انقلاب و مردم قرار می داد.

جنگ تحمیلی شروع شد و مهدی که سال آخر دبیرستان بود با رضایت من و مادرش حدود 3 ماه به عنوان بسیجی در جبهه خدمت کرد.

قبل از اعزام بهش گفتم: "مهدی جان تو باید قول بدی که درسِت را به موقع تموم کنی" و مهدی در جوابم گفت: "اگه اجازه بدین که به جبهه برم، قول می دم بعد از برگشت دیپلمم رو بدون تجدیدی قبول بشم" و از آنجایی که مهدی اگر سرش می رفت قولش نمی رفت، بعد از برگشت دیپلم گرفت.

این را هم باید بگویم این بچه اصلا دلبستگی به مادیات نداشت، با اینکه یک مغازه برایش خریده بودم و قرار بود یک فروشگاه لوازم ورزشی دایر کنیم، گوشش به این حرفها نبود و چون محمدرضا پسردایی آقای مهدی به سپاه کرمان پیوست، پسرم هم به پیروی از او با اصرار زیاد، من و مادرش را راضی کرد که با پاسدار شدنش موافقت کنیم و کردیم....

آقا مهدی در لشکر 41 ثارالله کرمان تحت تعلیمات نظامی و فرهنگی سردار رشید اسلام حاج قاسم سلیمانی قرار گرفت. محمدرضا (پسردایی مهدی) در عملیات بیت المقدس آسمانی شد و همین موضوع مهدی را برای شرکت در جبهه های حق علیه باطل بیشتر ترغیب کرد.

بابام یک خاطره از از دلتنگی هایش بعد از رفتن پسرش به منطقه عملیاتی برای بچه ها تعریف کرد که خالی از لطف نیست؛ بابام گفت: حدود 3 ماه بود که از آقا مهدی خبر نداشتیم و مادرش هم خیلی بی تابی می کرد، با دایی اش و یک از رفقا بنام شهید آقازاده و حاج احمد شوری (از هم محله ای ها) با ماشین پیکان خودم به منطقه عملیاتی جنوب رفتیم و چون شهید آقازاده کارت تردد داشت، با هماهنگی ایشان به اهواز و زینبیه رفتیم و کم کم از پشت خط مقدم عملیات والفجر یک سر درآوردیم. در آنجا با کمک یکی از رزمنده ها با ماشین جیپ سپاه از کرخه گذشتیم و تقریبا زمان اذان مغرب به چادرهای رزمنده ها رسیدیم. بعد از معرفی خودم از یکی از رزمنده ها آدرس مهدی را گرفتم که جواب داد: "چادر آقای مهدی کنار چادر حاج قاسمه و مهدی داره لباس می پوشه." در تاریکی شب به راه افتادیم که یک جوان چهارشانه نظرم را جلب کرد؛ به همراهانم گفتم: " اون جوون مهدیه....."

.....بابا درست تشخیص داده بود و من تا برگشتم بابا را دیدم و خدا می داند چقدر از دیدنشان خوشحال شدم، بهش گفتم چرا تا اینجا آمدید؟ و بابا با بغضی در گلو گفت: من و مادرت خیلی دلتنگت شدیم و من آمدم که ازت خبری بگیرم.

حالا که در بین شما نیستم این را می گویم؛ درسته که برای من امکان تماس تلفنی از طریق چادر فرماندهی وجود داشت ولی چون همه رزمنده ها این امکان را نداشتند، من هم خودداری می کردم و وقتی بابا این موضوع را فهمید اول از دستم دلگیر شد ولی بعد که دلیلش را متوجه شد، از آن زمان به بعد این موضوع را با افتخار برای همه تعریف می کند.

قرار نبود من در عملیات شرکت کنم ولی بالاخره با اصرار، خودم را در یکی از گردانها جا دادم و در منطقه زبیدات عراق و در روز 22 فروردین سال 1362 نمی دانم در آن گیر و دار جنگ چه شد که چشمانم بسته شد؛ آرام آرام که چشمانم را بازکردم، یک آقایی سَرَم را به زانو گرفته بود و چشم در چشمم داشت؛ آنجا بود که فهمیدم به آرزوم رسیدم.......

به دلیل شرایط سخت منطقه، پیکرم حدود 12 سال آنجا ماند و در مرداد سال 1374، بخشی از استخوانها و پلاکم برگشت و حالا در قطعه شهدا ردیف 26 مزاری دارم که به فرموده امام خمینی (ره) تا قیامت دارالشفای آزادگان است.


انتهای پیام /
کدخبرنگار: 15382
رضا امینی






Reply
no
0
yes
2
ح س
1395/10/22 - 10:13
سلام و عرض خداقوت خدمت تمام عزیزان بسیجی پایگاه فعال شهید روحبخش
واقعا از این کار زیبا و اطاعت گونه شما از فرامین رهبری لذت میبرم و از خدا برای شما سعادت دنیوی و اخروی را آرزو دارم
منتظر اخبار زیبای شما در رابطه با خانواده معظم شهدا هستم
یاعلی ع مدد

Reply
no
0
yes
0
احسان فتح اللهب
1395/10/23 - 19:30
خداوند ان شاا. خودش کمک کنه تا بتونیم مقداری از این مسیری که این عزیزان پیمونده اند رو بپیماییم...
بسیار بسیار عااالی
یاعلی(ع)